بوی بهار همه جا پیچیده است...
هوا آفتابی وآسمان خوش رنگ تر از هروقت دیگری ..
همه درحال خرید عید......
کل بازار شهر در تکاپو است....
خانه تکانی ها شروع شده است...
خدا با لبخند به همه نگاه میکند...
وَ اما من،فاطمه...دخترک تنهای این
روزگار،همچنان زانو هایش را محکم در آغوش دارد و روی سکوی کوچکش نشسته و فقط نفس میکشد و پلک میزند.....گاهی،اشکی از پلکش میچکد.....گاهی...
یاد جمله معروف پدر بزرگ می افتم:
باباجانم،الهی هروقت هرچیزی و از خدا خواستی،خدا همون موقعی بهت بده که ذوقش و داری نه وقتی که ذوقت کور شد.....
آخ باباجانم........این روزا جای خالی توهم بدجور نیش میزند...
این اولین عیدیس که تو نیستی ، وقتی سال تحویل شود محکم در خانه یمان را میبندم و مینشینم کنج خانه.....
دلم عید سالهای پیش را میخواهد...
وقتی سال تحویل میشد ما به خانه شما می امدیم،روی سکو ایستاده بودی به همرای مادر بزرگ....
راستی باباجانم،نمیدانم گفتم یا نه...
اما تو بهترین خندها را داشتی،صورتت نورانی بود وقتی مارا در آغوش میگرفتی و عید را تبریک میگفتی...
عید بی تو عید نیست دیگر......
زخم است
......
نمیدانم چرا در این اشفته بازار خانواده ام برای عید،در این غم بزرگمان،از خدا توقع داشتم حداقل حداقل فرشته کوچکم دل همه ی ما را شاد کند
....
مثل اینکه توقع زیادیست......
و تو باز نیامدی و من همه را ناامید کردم....
ما را در سایت بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61