عید1396

خرید بک لینک

بنام خداوند مهربانی ها....

بعد از ۸ماه،بازهم شکست...

بعد از ۸ماه،امید...

بعد از ۸ماه سختی و رنج...

اینبار شکسته سختی بود برایمان..
۸ماه،داروهای تلخ و گَس گیاهی به پایان رسید ..
نمیدانم چرا پایانش هم مثل اولش سخت میگذرد
..
خدای بزرگم،غریبم...
سال جدید را با غم و درد و ناامیدی شروع کردیم...

نمیدانم چرا انقدر به مصرف این داروها امیدوار بودم و فکر میکردم نتیجه خواهیم گرفت....

بعد از شب و روز های سخت و دردناک و بدمزه،بازهم فاطمه روی همان پله ی اول ایستاده است...


ساعت ۱،روز دوشنبه بود که باز هم لکه های قرمز دلم را قرمز کرد...

حالم خوش نبود،مانتو مشکیم را پوشیدم ...
افتاب شدید بود،خیلی شدید،اما بازهم تمام راه را ،پیاده رفتم....
وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدیم،پاهایم خسته بود...کمرم هم همینطور....
دست چپم باز هم شل شده بود...
اما قدم برداشتم....

بالاخره رسیدم....

چشمانم را بستم و نشستم رویه خاک سرد و کنار قامت پدر ،،

دراز کشیدم....

پدر را در آغوش گرفتم.
..

از ته دلم بوسیدم و بوییدم....

پدرم بامن بیا،کمی قدم بزن،کمی پای در دلم بنشین،قول میدهم تورا به قاب برگردانم....

عیدتان مبارک.....

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:19&nbsp توسط Fatemeh. |

بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی...

ما را در سایت بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 16:10

صفحه بندی