این روزها پر از سکوتم....
پر از صبوری...
این روزها بِه زعفران را دَم میکنم و رویه سکویه خانه یمان مینشینم....
زل میزنم به حیاط نچندان بزرگامان...
نه فکر میکنم،،،نه حسرت،،،نه گریه،،،،
فقط به خودم ،به همسرم. فکر میکنم..که در این چند سال تمام عمر
و جوانی و مال و فکرمان برای آمدن فرشته کوچکمان بوده....
شاید راه ،را از ابتدا اشتباه رفتیم...
شاید باید بیشتر بفکر خودمان و ارامشمان می بودیم...
اما،همیشه در جمعی ،،در هرشادی در بین خانواده،یا حتی دوستانمان،
ضعفی بزرگی به اسم فقدان بچه حس میشد...
از همان روزهای اول هم من به این فکر میکردم میشود فرزندی از
``نازنینم``داشته باشم؟!!
اصلا یاد نگرفتم که زندگیم را بدون بچه تصور کنم...
شایددیر باشد...اما!!
وقتی بده گذشت ۸ماه استفاده از دارو گیاهی بی نتیحه ماندیم،
قلبم.....فقط برای چند ثانیه نبضش تند شد...
باورم نمیشود حتی اشک هم نربختم،بده گذشت این همه روز
بلاتکلیفی،رویه همان پله اول ایستاده ایم...
زانوهایم را در آغوش میگیرم و نفس عمیق میکشم،با خودم زمزمه
میکنم...
فاطمه جانم...شرمنده خانوم بیشتر از توانت از تو در هر زمینه ای کار
کشیدم،شرمنده....تمام تلاشم را میکنم حبران کنم:::
به آسمان آبی رنگ زل میزنم و آرام همانند پچ پچ. در گوش خدا میگویم.::
خدایا اگر قرار است به این زودی ها نیاید،به دل من و ``نازنینم``صبر بده و کمکمان کن از لحطه لحظه عمرمان لذت ببربم و شاد باشیم حتی:
بی بچه....
بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی...ما را در سایت بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 78