حالم خوش نیست...
جسمم درد میکند،معدام سر ناسازگاری دارد،داروهای گیاهی اذیتم میکنند..
در ۲۴ساعت حداقل ۱بار،را اشک میریزم....
نمیتوانم خودم را آرام کنم.
تنها اجازه ای که به خود میدهم،اینست که سر سجاده،یار همیشگی ام اشک بریزم..
اشک که نه،شبیه زجه است..
همش میگویم،خدارا هم خسته کردم....
اما دور برم را که مبینم،،،میبینم جزٕ او کسی نیست،
و کسی نمیتواند باشد..
شبیه کسانی شدم که به هر بندی چنگ می اندازد تا کمی،فقط کمی جان بگیرد...
امشب با دختر خاله ام زایشگاه رفتم،بچه اش از صبح تکان نمیخورد،۳۷هفته است...
همش حواسم به او بود که::
دستش را بگیرم ،ازین دوش به آن دوش شود
مدام تذکر میدادم مراقب شکمت باش...
یا......
آخر ماما دلش طاقت نیاورد و پرسید،:::
خواهرش هستی؟؟؟؟
وَ این سوال مرا با خود برد به3سال پیش...
وقتی ضربان قلب فرزندم ایستاد و مجبور ب سقط شدم و در آن حوالی تمام دوست رفیق من همین دختر خاله جان بود که وقتی فهمید باردارم دیگر با من حرف نزد،چون باهم اقدام کردیم برای بارداری،من باردارشدم و او نه..
حتی درجمعی که من هم بودم از شدت تهوع رنجور و ضعیف بودم،مرا خطاب داد که کی میروی سونو؟؟؟دیشب خواب دیدم،رفتی سونو و قلب فرزندت تشکیل نشده بود....
همگی سکوت کردن،از بی ادبی اش...اما از رو نرفت و به قیافه زرد و زارم نگاه نکرد و ادامه داد،
خواب های من همیشه تعبیر شده....
آدم کینه ای نیستم،اما حرفش از ذهنم پاک نمیشود....
آن جمله خیلی کارها کرد با دل فاطمه.....
اما حالا من با ۴سقط و نازایی
در تمام مراحل چکاپ بارداری و خرید سیسمونی رهایش نکردم....
شادیش شادیم شد....
چرا هیچکس شادی فاطمه را نمیخواهد؟؟
خدایااااا
دلت برایم
بسووووزددد
فاطمه ات داغ است ..تسکین دلش شو...
'''''خداروشکر دخترخاله جان ،و فرزندش خوب هستند''''
بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی...ما را در سایت بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29