دلم میخواهد،چشمانم را ببندم
سوار بَر ابر رویاهایم بشوم..
شب است،ساعت ۸شب...
در خانه ی مادر بزرگ بوی دیزی
پیچیده....
آجیل...نُخد چی...میوها،گَز و مسقطی....
رویه طاقچه مرتب و تمیز چیده،
کسی هم اجازه ندارد به انها دست بزند،مادر بزرگ چشمش به ماست...
حرفش اینست تا مردها نیایند کسی نباید با آن خوشمزها دست بزند،کلا مادر بزرگ مرد پرست و پسر پرست است....گوشت های قلمبه دیزی هم برای مردان است و کسی حرف بزند ،،،،،بقول خود مادر بزرگ::
````مردها خستن و گرسنه،تا با دمپاییم نزدم رو دهنت،اون دهن گشادت و ببند مادر به فدات سیا چشمون...```
دعوا کردنش هم به من مززه میدهد....
ساعت ۸شب مردها تک تک می ایند....
دایی ها
پــدر بزرگــــــــ
پدرم
همسرم
دیزی با ترشی لیته محبوب و معروف مادر بزرگ خورد میشود...
بساط آجیل براه است،دایی کوچکم
بساط رقص را براه میکند و همه ما
غرق شادی هستیم و پدر بزرگ از همان لبخند. بینظیرش را میزند...
کودک ۱۰ماه اَم ،ببقراری میکند،و مثل همیشه `نازنینم``او را میگیرد و ارام میکند...بد قلغ شده،لثه اش قاچخورده،احتمالا تا چند روز دیگر دندان دومش در می اید...
وقتی پارسال باردار بودم ،برای یلدای امسال،لباسی برایش خریده بودم که تِم هندوانه داشت و سبز و قرمز بود،وچقد دعا دعا میکردم اندازه اش باشد توپولوی مادر،
خدارو شکر لباس غالب تنس است..
حسینم بغل پدرش بخواب رفته ، ارام تر میخندد تا نکند بیدار شود...
هندوانه را می آوریم پدر بزرگ بسم الله را که میگوید صدای همه ما در میاید،که شرط ببندید هندوانه قرمز است یا مثل کدو....
هرکس چیزی میگوید ،پدر بزرگ بار دوم بسم الله را میگوید و هندوانه را قاچ میزند و قرمز است،خییلی قرمز ،،،قرمز تر از هروقت دیگر..
دایی بزرگه شرط را میبازد و میرود تا نون خامه ای برایمان بگیرد همه ذوق مرگیم بخاطر نون خامه ای خوشمزه با چایی دارچین......
خیسی چشمانم خشک شده،اشک دیگری قُل میزند و میرود روی تیغه بینی و مجبور میشوم چشمانم را باز کنم........
یلدا مبارک.
بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی...ما را در سایت بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 58