شروعی دوباره....

خرید بک لینک

بـنــام خدایی که همه جه هســت...

روزگارم خاکستری شده بود......نمیخواهم دوباره بنویسم از آن روزها...انگار دوباره دلم پر میشوَد،هنوز هم با یاد آن روزها دوباره چشمانم پُر میشود...

شـــرمنده ام...

چشمانــــم را میگویم،بیشترین درد را در اصل او بدوش کشیــده است...

۲مــاه گـذشـــت...

حالم بازهم خوب نبود،امّا یاد گرفته بودم،در جمع خون به دل همه با اشکهایم نکنم،یاد گرفته بودم ،به استقبال نازنینم که از سرکار می آید بروم،وَ بازهم عطر بزنم،وَ پراهن های رنگارنگ بپوشم...یاد گرفته بودم وقتی خانه ی ما پر از بچه های اقوام میشود بغضم را با یک لیوان آب خنک قورت بدهم....یاد گرفته بودم با نازنینمبه پارک های اطراف برویم و من به بچه های قدو نیم قد ذل بزنم و وانمود کنم اصلا به این فکر نمیکنم که دیگر فرزند من هم قد آنان نمیشود،و من با نازنینم بستنی میخورم ،وَهمه چی خوب است....

یاد گرفته بودم با دیدن ۲دوستم و یکی از خانوم های فامیل نزدیکمان که زایمان هایمان تنها چند روز باهم فاصله داشت،بغضم را با گلویه خشک،قورت بدهم ونفسم را سنگین در سینه نگه دارم و ،وانمود کنم اصــلا به این فکر نمیکنم که چرا شکمم من تخت است و شکم آنان......

یادگرفـــته بودم............

بده ۳ماه تصمیم گرفتم دوباره برای بچه دار شدن قدم برداریم،بیشترین حسم ترس و وحشت بود ،که قابل وصف نیس،میترسیدم دوباره حسی در تن مُرده ام بتپد و دوباره خاموش شد....

محرم بود روز اقا علی اصغر،با دلی خون شده زل زدم به گوشه گوشه تلوزیون و کودکان سقاخانه را میدیدم و همش دلم میخواست مانتو بارداری مشکی را ک برای مراسم های اقا اباعبدالله دوخته بودم را بع تن کنم و بروم مراسم شیر خوار گاه....یاد،پارسال افتاده بودم،که خواهرشوهر هایم کودکان ۶ماه خود را به مراسم میبردن و من با خود فکر میکردم حتما تا سال بد من هم میروم،نتنها نتوانستم بورم بلکه داغی بزرگ بر سینه ام سنگینی میکرد....

دوباره ازمایش دادم ،اینبار لیست ازمایشات سنگینتر بود،و دوکترگفت مشکلی نیست،اینبار خسته از مطب بیرون امادم خبری ازذوق دفعه ی قبا نبود،سونو خای مختلف هم دادم و گفتم مشکلی نیس...

نزدیک موعدم بود و دل درد امانم را بریده بود،

بیبی چکم مثبت شده بود،انگار دنیا در مقابلم ایستاده بود....

دوباره سرحال شده بودم نه به شدت قبل،اما میخندیدم....

نزدیک به سونوی تشکیل قلب بود شب درد وجودم را به آتش میکشاند،دردی آشنا........

خونریزی و خونریزی...

می گویند بارداری پوچ...و من هم پوچ شدم.....

بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی...

ما را در سایت بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی دنبال می‌کنید

برچسب: شروعی دوباره به انگلیسی,شروعی دوباره,شروعی دوباره برای زندگی,شروعي دوباره,شروعی دوباره شعر,شروعی دوباره برای کنکور,شروعی دوباره با نگرشی جدید,شروعی دوباره با نگرش جدید,شروعی دوباره رهرو,شروعی دوباره در زندگی, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:10

صفحه بندی