روزگارِمَن،درآن روز ها...

خرید بک لینک
به نام وَ،به یادش.....

روزهایمان شیرین شده بود...هرلحظه از زندگی غرق میشدم در رویاها..رویای،خرید سیسمونی...رویا بافتنی های رنگارنگ برای او....رویا کاغذ دیواری های رنگ شاد برای اتاقش....رویای مدرسه رفتنش...رویا در آغوش کشیدنش....رویای....

به نازنینم هنوز نگفته بودم،هرلحظه، جلویه دهانم را داشتم تا نگویم ..میخواستم امسال کادویه سالگرد ازدواجمام آمدن فرزندمان باشد...وَ،چقد شیرین بود آن انتظار برای فرا سیدن آن روز.....

بالاخره رسیــــد......

مانتویی که نازنینم به سلیقه خودش برایم از مشهد ُرضا به سوغات آورده بود را پوشیدم،عطر زدم و آرایش کردم....

دوربین را رویه حالت ضبط گزاشتم،پاکتی که در آن جواب ازمایش با دست نوشته من از زبان فرشته کوچولویمان بود راه به او دادم..........باور نداشت،میخواند،۱بار..۲بار....بارها خواندو به من که انگار به مقام ملکه بودن رسیده بودم و پا رویه پا گذاشتم و باغرور به او لبخند میزدم مینگریست......وَبرای من این دلبری چقد ارزش مند بودولذّت بخش......

آن شب در،یکی از رستوران های اطراف شهرمان شام خوردیم و شمع ۱را فوت کردیم....تمام مدت دستان مرا رها نکرد......

شب بی نظیری بود،آسمان هم پر از ستاره بود....

(هیچ وقت فکرش را نمیکردم که سال بد در چنین شبی ،بدر

ترین اتفاق ممکن برای ما و خانواده هایمان بیفتد...)

دکترمیرفتم و به زنان پا به ماه زل میزدم...باورم نمیشد تا چند وقت دیگر من هم جز آنها میشوم...

دو ماهم بود سونو گرافی جنین بندانگشتیم را دید و گف ضربان دارد.....من تمام تنم میلرزید باید ذوق میکردم اما اشک میرختم...بلند...انقد بلند که خودم از صدای گریه خودم خسته شودم...خُب دست خودم نبود باورم نمیشد فرشته ای در وجود من بتپد......

شروع کردم به پتو بافتن...باعشق زیر و رویش را میزدم،با هرزیر صلوات میفرستادم و قربان صدقه فرشته کوچولویم....

ویار نداشتم فقط ضعیف و سرگیجه شدید داشتم،با هرتکانی که میخوردم سرم گیج میرفت و چشمانم سیاه،رنگ و ریم زرد بود....اما باعشق تمام سختیارا به جان میخریدم..

نازنینم برایم میوه های رنگی میخرید ،انگور های دانه درشد...و من باعشق میشستم و میچدمشان در ظرف فیروزه ای و شب ها در کنار هم میخوردیم هرچند ضعف داشتم اما هرکاری ک آرزویش راداشتم انجام میدادم.....

نوبت سونو تعیین جنسیت شد.....

و من اینبار مادرم را باخودم بردم ،مادر با عشق منتظر بود تا اولین نوه اش را ببیند.....

چشمانم رابستم....منتظر بودم صدای تپش فرشته نازنینم را بشنوم...

امـــــــــــا....

فرشته کوچک من دیگر نبضش نّمیـــــــّـــزدّ....

بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی...

ما را در سایت بچه،جان مادر،من منتظرم،نازایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:10

صفحه بندی