گلایه
: دلم گرفته.... آنقدر غم در دلم وجود دارد که خودم از خودم انتظار تحمل ندارم... خییلی بی قرارم...بی قرار که میگویم نه بی قرار معمولی.... شب و روز ندارم...نمیتوانم بخندم،نمیتوانم خوب غذا بخورم نمیتوانم اداب معاشرت معمولی داشته باشم... احساس کودک فقیری را دارم که با ناامیدی و حسرت از،پشت شیشه رستوران ...
خاکستر
بنام خدای مهربانم.. سلام،ببخشید که نمیتوانم زیاد سر بزنم،باید دل خوش برای تایپ کردن داشت...که من فقط گلایه و ناله دارم... جواب ازمایش هایم آمده...شاید باورتان نشود اوضاع اصلا خوب نیس.. پلاکت خونم بسیار پایین است...مشکل ایمنی،انعقادی خون دارم.. دکترها به خونم مشکوک شدند... باید نمونه مغزو استخوان بد...
امیدوارم
امیدوارم... به نام خدا... حالم بهتر است،الان قدر تک تک لحظات زندگیم را میدانم،حتی گام گرفتن معمولی،یا حتی پلک زدن،هم برایم زیبا شده.. نه اینکه،چیزی آشکار شده باشد...هنوز نه‌.. تا اواسط شهریور دارو دارم،اگر ازمایش مجددم پلاکت نرمال نشود،باید ریشه یابی شود... خییلی امیدوارم برخلاف قبل ترها..‌ پراز امی...
بعد از مدتها، ، ، سلام!!
الان ک میبینم تقریبا ،یک ساليس ک من ننوشته ام ... کاش میشد خوش خبر بود،کاش وقتی آخرین نوشته ام را خواندم اشک از چشمانم سرازير نمی شد،کاش آه نميکشدم ،، من همیشه غم دار بود دلم ،اما همیشه پر بودم از اميد ... این روزها ، فاطمه ،دختری تنها .. دختری ک سختی های زیادی کشید و میکشد،اما فرقی که با پارسال دار...
روز دختر مبــارک.....
دخترکم،نمیدانم روزی میرسد که سفت در آغوشت بگیرم و روزت را تبریک بگویم!!؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 1:16 توسط Fatemeh.  |  Adblock test (Why?)
بعد از مدتها ،،،سلام!!
الان ک میبینم تقریبا ،یک ساليس ک من ننوشته ام ... کاش میشد خوش خبر بود،کاش وقتی آخرین نوشته ام را خواندم اشک از چشمانم سرازير نمی شد،کاش آه نميکشدم ،، من همیشه غم دار بود دلم ،اما همیشه پر بودم از ا
عید1396
بنام خداوند مهربانی ها.... بعد از ۸ماه،بازهم شکست... بعد از ۸ماه،امید... بعد از ۸ماه سختی و رنج... اینبار شکسته سختی بود برایمان..۸ماه،داروهای تلخ و گَس گیاهی به پایان رسید ..نمیدانم چرا پایانش هم مثل اولش سخت میگذرد..خدای بزرگم،غریبم...سال جدید را با غم و درد و ناامیدی شروع کردیم... نمیدانم چرا انق...
خاکستر..
بنام خدای مهربانم.. سلام،ببخشید که نمیتوانم زیاد سر بزنم،باید دل خوش برای تایپ کردن داشت...که من فقط گلایه و ناله دارم... جواب ازمایش هایم آمده...شاید باورتان نشود اوضاع اصلا خوب نیس.. پلاکت خونم بسیار پایین است...مشکل ایمنی،انعقادی خون دارم.. دکترها به خونم مشکوک شدند... باید نمونه مغزو استخوان بد...
امیدوارم...
به نام خدا... حالم بهتر است،الان قدر تک تک لحظات زندگیم را میدانم،حتی گام گرفتن معمولی،یا حتی پلک زدن،هم برایم زیبا شده.. نه اینکه،چیزی مشخص شده باشد...هنوز نه.. تا اواسط شهریور دارو دارم،اگر ازمایش مجددم پلاکت نرمال نشود،باید ریشه یابی شود... خییلی امیدوارم برخلاف قبل ترها.. پراز امیدم... راستی،متو...
روزگار سرد.
بنام خداوند آسمان و زمین... حالم خوش نیست...جسمم درد میکند،معدام سر ناسازگاری دارد،داروهای گیاهی اذیتم میکنند.. در ۲۴ساعت حداقل ۱بار،را اشک میریزم.... نمیتوانم خودم را آرام کنم. تنها اجازه ای که به خود میدهم،اینست که سر سجاده،یار همیشگی ام اشک بریزم.. اشک که نه،شبیه زجه است.. همش میگویم،خدارا
یلدا مبارک...
بنام یگانه هستی دل تنهای ,فاطمه.. دلم میخواهد،چشمانم را ببندمسوار بَر ابر رویاهایم بشوم.. شب است،ساعت ۸شب... در خانه ی مادر بزرگ بوی دیزی پیچیده.... آجیل...نُخد چی...میوها،گَز و مسقطی.... رویه طاقچه مرتب و تمیز چیده،کسی هم اجازه ندارد به انها دست بزند،مادر بزرگ چشمش به ماست...حرفش اینست تا مرده
دلم گرفته..
تبریک به همه خانمها... حتی به من و شما که منتظریم .... چراااا؟؟؟؟؟چون مادر فقط اونی نیست که وقتی جواب مثبت آزمایش بارداری رو میگیره و از خوشحالی اشک شوق می ریزه و واسه سورپرایز کردن همسرش لحظه ها رو میشماره....اونی که جواب منفی رو میگیره و تا خونه عینک افتابی رو نقاب صورتش میکنه .. سرش رو پایین میگ
بهمن ماه...پر از سکوتـــ....
بنام خداوندی که هست..همیشه در کنج دلمان... این روزها پر از سکوتم.... پر از صبوری... این روزها بِه زعفران را دَم میکنم و رویه سکویه خانه یمان مینشینم.... زل میزنم به حیاط نچندان بزرگامان... نه فکر میکنم،،،نه حسرت،،،نه گریه،،،، فقط به خودم ،به همسرم. فکر میکنم..که در این چند سال تمام عمر و
بوی عید....
بنام خدای مهربان.... بوی بهار همه جا پیچیده است... هوا آفتابی وآسمان خوش رنگ تر از هروقت دیگری .. همه درحال خرید عید......کل بازار شهر در تکاپو است.... خانه تکانی ها شروع شده است...خدا با لبخند به همه نگاه میکند...وَ اما من،فاطمه...دخترک تنهای اینروزگار،همچنان زانو هایش را محکم در آغوش دارد و رو
تحویل....
آخرین شبِ سال استو من به اندازه یِ تمام دقیقه هایاین سالدلم برایت تنگ شده استو ای کاش ،بیاییو کمی مرا " تحویل " بگیری .. + نوشته شده در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ساعت 1:8 توسط Fatemeh. |
عید1396
بنام خداوند مهربانی ها.... بعد از ۸ماه،بازهم شکست... بعد از ۸ماه،امید... بعد از ۸ماه سختی و رنج... اینبار شکسته سختی بود برایمان..۸ماه،داروهای تلخ و گَس گیاهی به پایان رسید ..نمیدانم چرا پایانش هم مثل اولش سخت میگذرد..خدای بزرگم،غریبم...سال جدید را با غم و درد و ناامیدی شروع کردیم... نمیدانم چرا انق
سالی که نکوست از بهارش پیداست؟؟؟
به نام خدای مهربان ،دل تنهای فاطمه... حالم خوش نیس... چند وقتیست نمی توانم اشک بریزم... آزمایش مجدد ``نازنینم``اصلا خوب نبود.... دکتر پیشنهاد عمل داد،میگفت۸۰درصد بهبودی پیدا میکند... من لبخند نزدم وقتی امید داد،گوشم زنگ خورد::وقتی دکتر گیاهی پر از امید میگفت شما بچه دار میشوین.... وقت برگه ب
گلایه...
:دلم گرفته.... آنقدر غم در دلم وجود دارد که خودم از خودم انتظار تحمل ندارم... خییلی بی قرارم...بی قرار که میگویم نه بی قرار معمولی....شب و روز ندارم...نمیتوانم بخندم،نمیتوانم خوب غذا بخورم نمیتوانم اداب معاشرت معمولی داشته باشم... احساس کودک فقیری را دارم که با ناامیدی و حسرت از،پشت شیشه رستوران به
اهدای عضو
بنام حــق... در خانه ما بوی غم پیچیده،بوی مرگـــــ... دوستندارم حرفی بزنم،چیزی بگویم،اما آن چنان شُک زد ام که حد ندارد،میخواهم برای شما بگویم شاید شما باورتان شود.... لباس مشکی،میدانید چیست؟؟؟ من منتفرم از هرچه مشکیست.... امسال ۳بار مشکی عزیزانم را به تن کردم.... در مجلس ختم ها میگفتند،غم آخرتان ب...